مری لاوسون: چرا دارم درباره سپر کانادایی می نویسم


تقریباً یک دهه بعد ، مری لاوسون رمان جدیدی منتشر کرد ، شهری به نام سولاسدر 16 فوریه 2002 ، اولین حضور او ، دریاچه کرو، بود مجله نیویورک تایمز پرفروش ترین و کتاب سال ، دومین او ، آن طرف پل، در لیست طولانی بوکر قرار دارد. همه رمان های او در منطقه سپر کانادا در شمال انتاریو قرار دارد.


“من هر درخت ، هر سنگ ، هر قسمت باتلاق را به خوبی می شناسم ، گرچه همیشه پس از تاریکی هوا بیرون می آیم ، اما می توانم آن را در اطرافم احساس کنم ، آنجا که در تاریکی خوابیده ام انگار که استخوان های من باشد.”

دریاچه کرو

در انتهای کالسکه ، در فاصله چند متری دریاچه ، یک برآمدگی گرانیت به ارتفاع تقریباً 30 فوت وجود داشت که به دور یک منطقه کوچک پیچیده شده بود. سطح صخره ای به مرور زمان تراشیده شده است (مقدار زیادی از آن ، سه میلیارد سال ، داده شود یا بگیرد) و یخ (جدیدتر ، اما مقدار زیادی از آن ، عمق کیلومترها در مکان هایی) به لایه های دندانه دار تبدیل شده است به طوری که کوچک ، صمیمی است ، باند کاملاً راحت نیست ، اما در اطراف لبه ها با درختان کاج قرمز و سفید حاشیه ساز است.

خدا می داند که خود گوشت بره چه مدت حضور داشت ، و از میان تخته سنگهای بلند و صاف سنگ می پیچد و از کاج ها و جوانه های جوان ، توده های سماق و بوته های توت جلوگیری می کند. احتمالاً توسط Anishinaabe ساخته شده است ، مدتها قبل از ورود ما اروپایی ها. مسلماً تا زمانی که من در مورد آن صحبت می کنم – یکشنبه یکشنبه آفتابی و گرم تابستان 1928 – مسیر به نظر می رسید از روزی که زمین متولد شده است ، آنجا بوده است.

در یکی از گوشه های آمفی تئاتر (اگر بتوان گفت تراس ها دارای گوشه هستند) تریبون حصیری ساخته شده از توس قرار داشت. علی رغم این واقعیت که جدا از زیبایی آن ، جاذبه اصلی منطقه مسکوکا در انتاریو این بود که از افراد دیگر بسیار دور بود ، چند خانواده پراکنده که در دریاچه کلبه داشتند ، دریافتند که آنها می خواهند از زمان به زمان. زمان. کجا بهتر از کلیسا است؟ فرقی نمی کند که کدام فرقه باشد ، همه آنها مورد استقبال قرار می گیرند. یک واعظ می تواند بسته به افرادی که تبلیغ کرده اند ، متفاوت باشد. به ساختمانی احتیاج نبود ، این کاملاً عالی بود: یک زیبایی آسمانی ، شکلی برای اجتماعات کوچک جامعه ، تعداد زیادی سنگ برای نشستن و از آنجا که باربر دو بازوی اصلی دریاچه را به هم متصل می کند ، و همه می توانند به آن دسترسی پیدا کنند. و تقریباً همه آمدند.

پیرمردها بالش آوردند. اگر باران می بارد یا به نظر می رسد ممکن است ، چتر تهیه کنید.

روی سنگی در طبقه بالا و بدون بالش ، مادرم هفده ساله نشسته بود. او آنطور که باید خانم جوان نشسته بود ، زانوها را جمع کرد. شل بود ، آرنجش روی زانوها بود. این احتمال وجود دارد که از لایه های پایین دامن او را ببینید. (حدس می زنم همه اینها – من حتی حتی رویای آن را هم ندیده ام – اما اطمینان دارم که چنین بود: من هرگز کسی را که بیهوش یا نسبت به ظاهر خود بی تفاوت باشد به عنوان مادر من نمی شناختم. تعارفات اجتماعی را بیاموزید ، او به درستی بزرگ شده است ؛ فقط این بود که او بود او متوجه نشد و اهمیتی هم نداد. این ناامیدی مادرش بود.)

او لایه بالایی را انتخاب کرد تا بتواند دید خوبی در مورد بارداری داشته باشد. ورود مردم آغاز شد. نیمی از قایق های قایق رانی و قایقرانی به تنه های دنج درختان بسته شده بودند یا از روی صخره ها یدک می کشیدند ، افراد دو نفره یا سه نفره در میان درختان کشتی ظاهر می شدند ، همه به دیگران سلام می کردند و یک هفته صحبت می کردند.

مادرم لبخند زد و برای کسانی که می شناخت دست تکان داد (و همه آنها بودند) اما شخصی که امیدوار بود او را ببیند یک پسر بود. والدین وی در شاخه شمالی دریاچه کلبه داشتند. آنها از سال 1917 در آنجا بوده اند و از اولین شهرهای قلعه نشین بوده اند. خانواده مادرم تابستان خود را در دریاچه از سال گذشته سپری كردند ، اما تا سال 1927 بود كه آنها شروع به ساخت كلبه خود ، یك مکان بزرگ ، هوا و راحت با سقف کلیسای جامع ، یک شومینه سنگی بزرگ و یک بالکن بزرگ به اندازه کافی کردند به بازی تنیس در تابستان سال 1928 کار تمام شد و تمام روکش های چوبی روی سقف بود. اینجا جایی بود که مادرم پسر را شناخت – مادرش او را برای کمک به نصب سقف از بالای کشتی فرستاده بود. البته ، او سالها او را در کلیسا دیده بود ، اما پشت بام جایی بود که آنها یکدیگر را شناختند ، زیرا دریاچه آرام و آرام را خیره می کردند و سکوت را با چکش و میخ شکستند. سقف بسیار شیب دار بود و خانه بر روی یک تپه بزرگ گرانیت ساخته شده بود. اگر آنها می افتادند ، همه استخوان های بدنشان را می شکستند ، اما سقوط نکردند.

و حالا ، سرانجام ، او با خواهر و پدر و مادرشان به اینجا آمد. با دیدن مادرم لبخند زد. قرار بود بلند شود. او بسیار خجالتی و ساکت بود (او این طور نبود) و کاملاً نمی دانست که سرنوشت پدر بودن من است.

آنها یکسان بودند: او یک دانشمند می شد – او با ذهن خود فکر می کرد ، در حالی که مادرم با قلب خود فکر می کند. او محتاط ، محفوظ ، از نظر اجتماعی ناجور ، خودجوش ، احساسی ، صریح ، بازیگوش بود. اما آنها یک چیز مشترک داشتند: هر دو از خانواده های قابل احترام و نیابتی کلیسا با ارزش های مشابه (از نظر اجتماعی ، متمایل به چپ ، معتقد به ارزش آموزش و پرورش) بودند. هر دو خانواده از ریشه های کشاورزی بودند ، اما به لطف فداکاری های خانوادگی آنها از فشار در مزرعه جان سالم به در بردند (پدر پدر من استاد دانشگاه بود ، و مادرم یک کشیش بود ، قبلاً پروتستان بود و مدیر کلیسای متحد تازه تأسیس بود) ، و آنها هر دو از پدر و مادر خود عشق عمیق و غیر قابل تحملی نسبت به منظره سپر کانادایی ، به ویژه این دریاچه کوچک به ارث برده اند.

وقتی مادرم اینجا بود ، بسیار خوشحال بود. وقتی پدرم اینجا بود ، احساس می کرد بی نهایت باهم ارتباط دارد.

***

البته ، آنچه اکنون “کشور کلبه” نامیده می شود ، شمال نیست و هرگز نبوده است – اگر به نقشه نگاه کنید ، به سختی شرق است – اما برای کسانی که از جنوب هستند ، چنین احساسی داشت. در آن زمان بسیار دور از “اهلی” بود. فقط از طریق جاده هایی که در جاهایی در لبه صعب العبور قرار داشتند می توانید به آنجا بروید و هنگامی که به دریاچه رسیدید ، جاده تمام شد و شما مجبورید همه چیز را به مسافت طولانی از دریاچه در تاریکی جمع شده به یک قایق رانی یا قایق رانی منتقل کنید. رسیدن به آنجا به طراحی ، برنامه ریزی و زمان نیاز داشت و در نتیجه تقریباً خالی بود. سکوت و آرامش وصف ناپذیر بود.

تا وقتی که من می آمدم جاده ها تا حدودی بهتر شده بودند و سفر به سر دریاچه فقط به هشت ساعت کاهش یافته بود. هنوز مدت زمان زیادی باقی مانده است ، با شش نفر ما در ماشین ، و من بین برادر بزرگترم در صندلی عقب ، خواهر کوچکم که بین والدین ما در جلو گیر افتاده و صندوق عقب و صندلی پا با اصول اولیه شلوغ شده ام ، در تابستان ما را ببینید ، از پنجره ها چیزی نمی بینید جز مزارع و حصارها ، هیچ کاری جز دعوا و غر زدن ندارید. من به پدر و مادرمان ترحم می کنم. باید جهنم باشد.

اما کم کم ، با گذشت روز ، خاک نازک شد و مزارع جای خود را به چمنزارهای هم مرز با درختان دادند ، و اشکال دایره ای گرانیت خاکستری مانند نهنگ ها سطح این و آنجا را می شکست. سپس نهنگ ها شروع به تصرف خود کردند و علفزارها فقط تکه های چمن بین سنگ ها و جنگل ها بودند. هر از چند گاهی یک برکه یا دریاچه کوچک از میان درختان برق می زند. سکوت ما بچه ها که به پنجره ها خیره شده ایم ، یاد ابریشم آب ، احساس گرانیت درشت و گرم پوشیده شده از گلسنگ زیر پاهایمان افتاده ایم.

من این احساسات را به عنوان نوعی درد و اشتیاق در اعماق استخوانهایم به یاد می آورم. من احساس می کنم آنها هنوز هم هستند ، من می دانم ، خواهر و برادرهای من این کار را می کنند. به نظر می رسد که همراه با موهای روشن ، چشمهای آبی و تمایل به اضطراب ، همه ما عشق عمیق و غیر منطقی همان مناظر را به ارث برده ایم که والدین ما را گرد هم آورده است.

***

ما آن را از کلبه مادر و پدرم ، آن مکان عظیم قدیمی بالای صخره که قاب چوبی آن به سختی در میان درختان دیده می شود ، به ارث برده ایم. از آنجا که زمین در آن ارزان بود ، مقدار زیادی از آن را داشتیم: چهار نقطه صخره ای ، سه خلیج و یک جلوی دریاچه عظیم. کلبه خود در سمت اصلی بود: بدون برق ، اجاق چوب ، یک سطل آب از دریاچه. لامپ های نفتی برای تأکید بر عمق تاریکی اطراف کار می کردند. اوت هاوس ، در مسیری سنگین و شیب دار ، در اعماق جنگل (به معنای صد یاردری خانه) ، اما شب ، اگر جوان باشید ، عمیق است). از خرس می ترسیدم. هیچ خرسی در منطقه در حافظه زنده دیده نشده است اما این هیچ معنایی ندارد. من (هنوز) از ترس عنکبوت های غول پیکر نشسته در گوشه و کنار – و خیلی بدتر – زیر صندلی توالت می ترسیدم. برادران من ، برادر بودن ، آنها یک صندلی بزرگ و غیرمعمول مانند زندگی را در خود صندلی تراشیدند. هنوز هم آنجا

تا آنجا که به یاد می آورم ، در اولین بازدید امسال ، بیرون بوی آدامس کاج ، چوب خوب قالب زده و برگهای پوسیده می آمد. پس از آن ، نیازی به گفتن نیست ، او بوی خانه بیرون داد. من آن موقع دوست نداشتم و الان هم دوست نداشتم. اما بقیه موارد را کاملا دوست داشتم.

در خارج از بزرگترین نقطه زمین ، یک جزیره قرار داشت ، به اندازه کافی نزدیک برای شنا ، به اندازه کافی بزرگ برای چادر زدن. ما فکر می کنم ما آن را سالانه 1 دلار اجاره کردیم. یادم است سرانجام آنها مجازند یک شبه به دو اردوگاه من در آنجا بپیوندند. (به خواهرم که 6 سال کوچکتر بود اجازه داده نشد که باعث شیرین شدن او شد.) به یاد می آورم که یک روز صبح متوجه شدم که درب شیشه عسل را گذاشته ایم و موش در آن غرق شده است. یادم می آید که برادر بزرگترم پس از یک مار آبی که از تعقیب و چرخش به اطراف خسته شده و انگشت شستش را گزیده بود ، شنا می کرد. که سیاه شد ، اما در پایان سقوط نکرد.

اما بیشتر خاطرات من مربوط به وقایع خاصی نیست و بیشتر مربوط به خود مکان است. روشی که در اوایل صبح آرام آرام از دریاچه بلند شد ، بلغزیدن نرم آب روی پوست شما (غوطه ور شدن لاغر در دریاچه شمالی لذت بی نظیری است) ، صدای حلقه شفافی از شلاق در تاریکی روی تخت خوابیده است . شاید شما از آخرین نسل هایی هستید که آن آهنگ را شنیدید. اکنون دیگر از بین رفته است. با این حال ، ماه گیر کرده است. اگر صدایی از شمال به گوش برسد ، یک تماس عجیب و غم انگیز است.

فکر نمی کنم در آن زمان می دانستم که او زیبا است – خیلی جوان ها همه چیز را چنین قضاوت نمی کنند – اما می دانستم که او بخشی از من است. من بزرگ شدم و فکر کردم کلبه خانه “واقعی” خانواده ما است ، علی رغم اینکه بیشتر سال را در جنوب انتاریو می گذراند. پدربزرگ و مادربزرگ ما در آن دریاچه با هم ملاقات کردند و والدین ما قسمتهای زیادی از کودکی خود را در آنجا گذراندند. آنها در آنجا عاشق شدند – اگر دریاچه نبود ، ما حتی آن را پیدا نمی کردیم. این نزدیکترین چیزی بود که یک کانادایی می توانست از خانه اجدادی خود بگیرد.

کودکی گذشت. وقتی دانشگاه را تمام کردم ، برای تعطیلات به انگلیس رفتم و عاشق یک انگلیسی شدم. ما در دریاچه ازدواج کردیم ، زیر درختی روی تخته سنگی سه میلیارد ساله ایستاده بودیم. همه خانواده شوهرم ، شهری که من در آن متولد و بزرگ شده ام ، برای شرکت در این مراسم پرواز کردند.

شوهرم بلافاصله عاشق او شد. شاید او می دانست که مجبور است. به موقع ، ما فرزندانمان را به آنجا آوردیم ، سپس نوه هایمان را. البته تغییر کرده است. نه کلبه ، کلبه کاملاً یکسان است – هنوز هیچ جاده ای ، برق ، آب روان و یک ساختمان در فضای باز پر از عنکبوت وجود ندارد. و این دریاچه نیست ، دریاچه مثل همیشه زیباست. همه چیز در مورد صلح آمیز نبودن است. در حال حاضر افراد بسیار زیاد و قایق های قدرتمند بسیار زیادی با موتورهای 200 یا 300 اسب بخار وجود دارند. من تمام تلاشم را می کنم که متوجه آنها نشوم. اواخر سپتامبر زمان رفتن است. سپس ، به ویژه در اواسط هفته ، می توانید نگاهی اجمالی به نحوه قبل داشته باشید. هنوز می توانید الگوریتم را بشنوید.

در برهه ای از همه اینها من شروع به نوشتن کتابی کردم که شد کلاغ دریاچه. من شما را ترک می کنم تا حدس بزنید کجا تنظیم شده است. داستان مستلزم انزوا بود ، جایی در مکان های دور و هنوز ، و همچنین احساس جامعه ای که من از خانه “دیگری” ما ، یک جامعه کوچک کشاورز در جنوب انتاریو ، به یاد می آورم. اکنون بسیار دشوار است که باور کنیم منطقه Muskoka می توانست به این توصیفی که من از نظر ذهنی انتخاب کردم پاسخ دهد و صدها مایل را به شمال منتقل کنم ، جایی که هنوز هم می تواند سکون داشته باشد ، در اعماق منظره وسیع و زیبایی که من حمل کرده ام تمام عمرم با من است.

بنابراین: چرا من در مورد سپر کانادایی می نویسم؟ ساده. وقتی در مورد آن می نویسم ، آنجا هستم. این راهی برای رسیدن به خانه است.


منبع: green-sky.ir

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>