مادر عزیز ، یک بار با خودم گفتم: “من مثل تو نیستم”


مونیکا بابیت نوشت: “من آنقدر از مادر ناراحت شدم که تبدیل شده بودم و هرگز ندیدم که شما ممکن است مادری باشید که من باید باشم.

من این عکس قدیمی پنج نفره خود را در یک کشو دفن کردم.

موهای قهوه ای تیره شما با برش معمول خود مدل می شوند ، اگرچه فرها از رام شدن خودداری می کنند. شما تنها کسی هستید که من می شناسم که بیش از 40 سال موهای خود را به همان روشی می پوشیدم. غیر از سرنخ های بی قاعده خود ، شما به سختی قابل تشخیص هستید. شما در آن زمان شخص دیگری بودید. کسانی که دستبند و شلوار بسته اند و پاهای شما را که با زخم پوشیده شده اند خجالت نمی کشند.

با خیره شدن به عکس تار ، اکنون آن را می بینم: غم و اندوهی که همیشه بر تن داشته ای.

زندگی شما توسط تراژدی شکل گرفته است ، جرقه ای از یک پدر سختگیر و متزلزل و مادری با مشکلات روانی تشخیص داده نشده. بعداً فهمیدند که وی دارای اختلال دو قطبی است. آنها در آن زمان “افسردگی دیوانه” نامیدند. من مدتها قبل از اینکه شما برای اداره خانه از نظر جسمی رها شوید ، شما را خندق کردم – برای آشپزی ، تمیز کردن ، شستشو و مراقبت از خواهران و برادران خود هنگامی که هنوز کودک نبودید.

وقتی پدرم را در رقص کلیسا ملاقات کردم ، این امر باعث تمرکز حواس شما در زندگی ناخوشایند در خانه شما شد ، تا این که 17 ساله شدید و دوباره در زندان به سر می برید. چهار بچه از هر 10 نفر شما را به او گره زدند و علی رغم سبک گره خوردن او ، او ماند.

حتی اگر پول تنگ بود ، شما اطمینان پیدا کردید که ما بدون آن نمی مانیم. بوی بلند شدن نان هنوز یاد آور زمانی است که روی آرنج شما صرف تماشای ورز دادن نان کرده ام. در پایان شما به من نقشی خواهید داد. با تماشای دستهای کوچکم که با آن تکه بزرگ خمیر دست و پنجه نرم می کنند ، او می خندد و موهای من را حالت می دهد. گرچه هرگز این حرف را نزده ای ، به نوعی ، همیشه می دانستم که مرا دوست داری.

اما در یک روز سرد دسامبر که ده ساله نبودم ، همه چیز تغییر کرد.

در آن صبح که سرنوشت ساز کنترل برف را از دست داده بود ، دیگر شانسی در مقابل اتومبیل نداشتید. شما در گوشه ای ایستاده اید و منتظر سرب خود هستید زیرا از تپه می افتد. او شما را قبل از برخورد به پمپ بنزین پشت سر شما ، به هوا می اندازد.

روز بعد 38 ساله شدید و به دستگاهها متصل شدید. هفته ها بعد از حادثه ، او از بیمارستان مرخص می شود ، اما زن متلاشی و شکسته که به خانه آمده بود هرگز مثل سابق نبود.

پزشکان هشدار دادند: “انتظار زیادی نداشته باشید ،” وی صدمات زیادی به مغز خود وارد کرده است.

شما آنها را نشان داده اید. با ساعات بی وقفه فیزیوتراپی و توان بخشی ، یاد گرفتم که چگونه راه بروم و دوباره صحبت کنم ، اگرچه بعضی از کلمات هنوز از شما دور هستند. دوباره دیدم که دوباره جمع می شوی ، اما هیچ وقت نفهمیدم که سختی برای زندگی سخت است – نه به این دلیل که زندگی ات را دوست داشتی ، بلکه به این خاطر که ما را دوست داری.

من آن نوجوان بودم فردی با نگرش مغرورانه و چشم های اغراق آمیز. وقتی او سعی کرد به من توصیه کند ، سرم را تکان داد و فکر کرد: از کجا می دانی من بودن چگونه است؟ من به سختی در دبیرستان تحصیل می کردم و در آن زمان اوضاع فرق می کرد.

با خودم فکر کردم: “من هیچی مثل تو نیستم”. من مصمم بودم که از زندگی ام چیزی بسازم. من هرگز برای بچه دار شدن مدرسه را ترک نمی کنم. او حاضر نشد در یک ازدواج بی عشق در همین شهر کوچک ، تلخ و عصبانی به دام بیفتد.

من از بالای کلاس دبیرستان فارغ التحصیل شدم. من در دانشگاه سرآمد بودم ، گرچه مدرک افتخاری روانشناسی من در گره گشایی گره های پیچیده تاریخ خانواده ما کمکی نکرد. سه ماه بعد از فارغ التحصیلی ، برای عشق ازدواج کردم. یک افسر جوان و سرحال ، قول داد دنیا را به من نشان دهد. برگشتم و به عقب نگاه نکردم.

سالها گذشت من دو فرزند داشتم ، یک پسر و دو دختر. من آنها را برای پیک نیک به پارک بردم ، قبل از اینکه اجازه ورود به آنها را بدهم شب داستان های خواب را برایشان خواندم و به آنها گفتم که آنها را هر روز دوست دارم.

فکر کردم: “من مثل تو نیستم”.

دنیایی که با دقت ساختید در یک روز آفتابی در ماه مه فرو ریخت. در جریان تمرین Maple Resolve در وین رایت ، آلتا ، شوهرم زیر یک ماشین زرهی له شد. دن 25 سال کیهانی بود. حالا او همه جا است و هیچ جا نیست. من هفته ها روی خلبان اتوماتیک کار کردم و نمی دانستم چگونه بدون آن زندگی کنم. اما می دانستم چاره ای ندارم. بچه هایم به من احتیاج دارند. بنابراین ، من خودم را حمل کردم و زندگی سختی را که به دست آوردم دوباره ساختم.

بسیاری از مردم گفتند: “من نمی دانم از کجا باید نیرو بگیرم.”

اما من هرچه در مورد شجاعت ، قدرت و مقاومت می دانم ، از شما یاد گرفتم.

مدتهاست که من از مادری که تو شده ای کینه توز بوده ام و هرگز ندیده ام که شاید همان مادری باشی که باید باشی.

من نبودم ، اگر مادری داشتید که حاضر به تسلیم شدن نمی شد ، حتی وقتی هر اونس او ​​می خواست فرار کند. مادری تمام امیدها و آرزوهای خود را رها کرد تا اطمینان حاصل کند که شما همیشه می توانید آنچه را که آرزو دارد را دنبال کنید. من همان هستم که هستم زیرا تو برای من آن مادر بودی.




منبع: green-sky.ir

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>